تبليغاتX
شوخی شوخی ...جدی بنویس
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

۱.به این نتیجه رسیدم همون طوريکه موضوع انشا "علم بهتر است یا ثروت" تکراری نمیشه بحث داغ مضرات تلفن همراه هم تکراری نمیشه.اینکه چطور به این نتیجه رسیدم خودش ماجرایی د اره!

سوار اتوبوس  که شدم همراه من یه دختری هم وارد شد  که تا نشست شروع  کرد به شماره گرفتن و بلند بلند شروع کرد به حرف زدن.یه ربع ساعتی که گذشت یهو خانم کناری من برگشت رو کرد به من، گفت اینهمه میگن تلفن همراه سرطان زاست ببین این دختره ازهمون جا داره حرف میزنه وا..بترکه بسکه حرف میزنه!!هرچی به من نگاه کرد تا مثلا من یه واکنشی نسبت به این مساله حاد انجام بدم! دید انگار نه انگار...چون من معتقد بودم اصلا این قضیه به من مربوط نیست هرکی هرچه قدر دوست داره میتونه با همراهش حرف بزنه! قرار نیست که من پولشو بدم(حکایت همون اصفهانی است که بهش گفتن هواپیما داره سقوط میکنه گفت خب بکنه مال بابام که نیست من که نمیخوام پولشو بدم).خلاصه خانمه ديد انگاري من نميشنوم! تو دلش گفت ولش كن بابا...رو كرد به خانمي كه ايستاده بود و گفت: ببين اين  دختره از وقتي سوار شديم يه ريز داره حرف ميزنه، دختره پررو(مونده بودم اين خانمه چرا حرص ميخوره) خانم روبرويي هم در جواب گفت والا ما تا فرهنگ استفاده از موبايلو ياد بگيريم 100 سال طول ميكشه....(انگاری ایشون در زمینه فرهنگ سازی و زیرساخت های بشری فعالیت میکردن)

بعد نوبت رسيد به خانم هاي پشتي كه يه خانم مسن بودن و 2 تا دختر جوان.خانم مسن هم در مورد اينكه من براي دخترم موبايل نميخرم واسه همین کارا... اين دختره چرا حرف ميزنه ...و اینکه يكي از  فاميلاشون  استفاده از موبايلو بلد نيست و... بلند بلند براي همه سخنراني كرد و اون دوتا دختره هم در تاييد حرف خانمه اعلام كردن كه اره ما دختراي خوبي هستيم و اينقدر حرف نميزنيم و كلا سميناري بود در ته اتوبوس مبني بر مضرات تلفن همراه...ولی متاسفانه اون دختره تا اخر مسیر اينقدر غرق در حرف زدن بود كه اين همه نكته اموزشي رو اصلا ياد نگرفت..به جاش امثال بنده فیض بردن!.....يهو در اين هير و وير موبايل من زنگ خورد(به این میگن خوش شانسی لابد) اصلا نفهميدم چي گفتم بسكه اين خانمه چپ چپ نگاهم كرد..  تمام مكالمه ام شد:"باشه ميام خدافظ"

2. فرض كن 10 دقيقه تمام  پشت تلفن يكي رو نصيحت كني كه اره نبايد ادم احساساتي باشه.بايد فلان باشه بايد بيسار باشه..اخرش بحث بكشه به جايي كه كه طرف يهو برگرده بگه اي واي چرا صدات ميلرزه پشت تلفن.گریه ات گرفته؟ چرا يهويي بغض كردي..به اين ميگن اوج نصيحت كردن..كسي نيست بگه اخه منو چه به نصيحت..

۳. يه كتابي رو تو كتاب فروشي باز كردم صفحه اولش اينو نوشته بود:"تا زماني كه اداره پست و تلفن هست و تا وقتي شور و هيجان و دلشوره براي تقسيم كردن داريم دوست همديگريم"..اينم يه نظره..

۴. دعوت برای بازدید از خانه سالمندان. بروید اینجا

 

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت  | 
عنوان ندارد.یک خاطره است!

1.چند وقتيه كه توي كلاس مينياتور، يه دخترجديدي امده كه هميشه با مامانش مياد سر كلاس.همش برام سوال بود اين چرا مامانشو هر بار ، همراهه خودش مياره.تا اون روز كه استاد هنوز نيومده بود و مامانه غر زد كه اي واي از كار و زندگيمون افتاديم!برگشتم به مامانه گفتم خوب اگه كار داريدنمي امدين بادخترتون..انگاري برق سه فاز بهش وصل كرده باشن گفت: واي من تا حالا نذاشتم دخترم يه جا تنها بره.همه جا ميبرمش.كلاس زبان و بازار و..! بعد با افتخار گفت حتي امسال  دخترم دانشگاه نجف اباد قبول شد اما گفتم واسه يه مهندسي ارزش نداره كه دخترمو بذارم بره، بي خبر باشم ازش!!گفتم :نجف اباد كه نزديكه اصفهانه اخرش كه دخترتون بايد تنهايي بره دانشگاه و بزرگ بشه . (كسي نيست به من بگه اخه به تو چه)گفت: دخترم براي خيلي چيزا بزرگه اما تنهايي واي نه..!! اما امسال يه دانشگاه پيام نور يه خيابون بالاتر از خونه مون باز شده ثبت نامش كرديم نزديك خونه مونه ميبريمش و ميارمش!! تو دلم گفتم بله موفق باشيد در تربيت بچه اخه اينم شد تربيت !!

 ديدم مادر و دختر رو اعصابند محل نذاشتم و شروع كردم به رنگ درست كردن.  يهو مامانه گفت شما هم مثه دختر من از اين طرح هاي صفويه كار كرديد؟گفتم بله ،گفت: اره دختر من قبل از اينكه بياد كلاس مينياتور همينجوري بدون اموزش كار ميكرده و حتي يه تابلو هم توي خونمون كشيده اينقد خوب، ماشالا خيلي استعداد داره!!رو كردم به دختره گفتم ميشه طرح هايي كه زدي رو ببينم (كنجكاوي خونم زده بود بالا ببينم استعداد سرشارش در چه حده كه مامانش يه ريز داره دخترم دخترم ميكنه) جالب اينجا بود كه طرح هاش به همه چي شبيه بود جز طرح اصلي..! كله ها كه همه مربعي بودن و دست و پاها همه كج و كوله و ميشد ازش تقدير كرد در به وجود اوردن يه سبك جديد در مينياتور!! و مامانه هم  كه از رو نمي رفت و  همين جوري داشت زير گوش من از هنر هاي دخترش تعريف ميكرد كه اره موسيقي هم كار ميكنه و  عكاسيش معركه است و اله بله...

پ.ن: سوسكه  داشت از ديوار بالا ميرفت مامانش ميگفت قربون دست پاي بلوريت تنها نرو خسته ميشي!

 

2.نميدونم چرا جديدا ياد يه خاطره از بچگيم افتادم.تو دبستان دو تا همكلاسي داشتم كه همسايه ديوار به ديوار هم بودند. از قضا اسم هردوشون ريحانه بود و روي يك نيمكت مينشستند. اينا هر روز كه از در كلاس ميومدن داخل (روي كلمه هر روزش تاكيد ميكنم!) دست در گردن هم و سرخوش ميومدن و همون اول صبح به همه ياد اوري ميكردن كه اره ما با هم خواهريم و همديگه رو خيلي دوست داريم!!هربارم من تذكر ميدادم كه حداقل بگين ما دوتا، دختر خاله ايم چون اسم دو تا خواهرو يكي نميذارن در ضمن فاميلاتونم يكي نيست (خدايي لذت ميبريد از اينكه من چقدر بچه باهوش و واقعيت نگري بودم) خلاصه زنگ اول كه ميخورد، اينا خوراكي هاشون در ميوردن و شروع ميكردن  تعارف كردن و تقسيم كردن بين خودشون..نزديك هاي زنگ دوم دعواشون ميشد و اخر كلاس دعواشون شديدتر ميشدو به همديگه بد و بيراه ميگفتن و در اخر  اون يكي ميگفت اصلا اون نون پنيري كه بهت دادم ،بده اون يكي هم ميگفت تو هم سيب منو خوردي زود باش بده و اينجا بود كه دعوا به اوجش ميرسيد و به گيس و گيس كشي و كتك كاري ميكشيد.  منم پا به پاي ملت ميرفتم جداشون ميكردم و ميگفتم اخه مجبوريد* با هم دوست باشيد يا اصلا خوراكي هاتونو بهم بدين؟و هردو رسما اعلام ميكردند كه من ديگه تا اخر عمرم با هاش قهرم ولي باز فردا روز از نو روزي از نو.. به طرز باور نكردني بايد بگم كه هر روز همين حكايت وجود داشت..(حالا ميخواين باور كنيد ميخواين نكنيد )

حالا اين حكايت چه ربطي داشت و نكته اموزشيش كجاش بود و چرا من يهو يادش افتادم ..نميدونم(يعني ميدونم نميخوام بگم)

 

* اين جمله رو كه گفتم ياد يه جك قديمي  افتادم.به يه يارويي ميگن اگه  تو دريا كوسه بياد سراغت چيكار ميكني ميگه ميرم بالاي درخت ميگن اخه وسط دريا درخت كجا بود مرده هم داد ميزنه ميگه بابا مجبورم..مي فهمي؟مجبورم!!

 

 

|+| نوشته شده توسط من در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar